ذاکر جوادالائمه محسن جعفری

آموزش و فعالیت های فرهنگی شخصی ذاکر جوادالائمه محسن جعفری

ذاکر جوادالائمه محسن جعفری

آموزش و فعالیت های فرهنگی شخصی ذاکر جوادالائمه محسن جعفری

ذاکر جوادالائمه محسن جعفری

به نام خدای علی و فاطمه

به قول شاعر که میگه:
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست...

حقیر میون دریای خادمان حضرت اباعبدالله مثل قطره هم نیستم که به چشم بیام ولی دلم می خواد هر جور که می تونم ارادت خودم رو به عاشقان ارباب بی کفن و رهروان ولایت نشون بدم آرزو دارم حتی به اندازه یک سطر هم که شده مطلبی جهت استفاده ستایشگران امام حسین قرار بدم شاید بتونم از این راه کمی کسب ثواب کنم

آرزو دارم اینجا پاتوق حزب اللهی ها و عاشقان سیدعلی خامنه ای بشه

جهت سلامتی و فرج حضرت صاحب الزمان و طول عمر امام خامنه ای صلوات


طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی



آمدم با چشم گریان آمدم               گر گنه کارم پشیمان آمدم

یا کریم و یا رحیم و یا رفیع              چهارده معصوم را آرم شفیع

با چنین راُفت که می خوانی مرا      کی خداوندا بسوزانی مرا


جوانی، هنگام مرگ رو به مادرش کرد و گفت: مادر جان می خواهم وصیتی کنم:وقتی مردم طنابی بیاور و دست و پای مرا محکم ببند.ان وقت مرا با طناب روی زمین بکش و با دلی شکسته به خداوند بگو:خدایا بنده فراری تو را اوردم؛بلکه خداوند به دل شکسته ی تو از من بگذرد. جوان مرد .با این که برای مادر مرگ جوان خیلی سخت است و طاقت و تحمل دیدن جنازه ی عادی به زمین افتاده ی پسر جوان را ندارد،بااین حال ،این مادر بنا به وصیت پسرش این کار را انجام داد.طنابی اورد و دست و پای پسرش را بستان وقت جنازه او را بر روی زمین کشید وبا حال رقت باری می گفت:خدایا !بنده فراریت را اوردم.چیزی نگذشته بود که هاتفی ندا داد که مهمان ما را رها کن! او میهمان ماست.  اری دعای مادر در حق فرزند این چنین اثر گذار است و این چنین سریع به اجابت می رسد.باید دست به دامان مادران شد و از ان ها التماس دعای خیر داشت؛اما من مادری را سراغ دارمکه یک نیم نگاه او عالمی را کن فیکون میکند.یک لحظه توجه او عالمی را زیرو رو میکند . امشب دست توسلمان را به سمت خانه ی مادر سادات دراز کنیم و از او مدد بجوییم. می پرسی کدام خانه؟


خانه ای که بوی اتش میدهد                  داغ مادر را به قلبم مینهد

خانه ای که دست مردی بسته است    خانه ای که پهلویش بشکسته است

خانه ای که دختری افسرده است            دید مادر را که سیلی خورده است

خانه ای که کعبه ی دلها بود                        قتلگاه حضرت زهرا بود 

خانه ای که از درش خون میچکد         خصم مولا را به بیرون میکشد

خانه ای که مادری را میزند                 پیش چشمش دختری را میزند 

اتش بر جان او انداختند                         گرگ ها از چه بر او میتاختند؟  

  اه خفاشان به قلب شب زدند                          تازیانه از چه بر زینب زدند؟  

 


جهت مشاهده ادامه مناجات های مکتوب به ادامه مطلب مراجعه نماید








جوانی، هنگام مرگ رو به مادرش کرد و گفت: مادر جان می خواهم وصیتی کنم:وقتی مردم طنابی بیاور و دست و پای مرا محکم ببند.ان وقت مرا با طناب روی زمین بکش و با دلی شکسته به خداوند بگو:خدایا بنده فراری تو را اوردم؛بلکه خداوند به دل شکسته ی تو از من بگذرد. جوان مرد .با این که برای مادر مرگ جوان خیلی سخت است و طاقت و تحمل دیدن جنازه ی عادی به زمین افتاده ی پسر جوان را ندارد،بااین حال ،این مادر بنا به وصیت پسرش این کار را انجام داد.طنابی اورد و دست و پای پسرش را بستان وقت جنازه او را بر روی زمین کشید وبا حال رقت باری می گفت:خدایا !بنده فراریت را اوردم.چیزی نگذشته بود که هاتفی ندا داد که مهمان ما را رها کن! او میهمان ماست.  اری دعای مادر در حق فرزند این چنین اثر گذار است و این چنین سریع به اجابت می رسد.باید دست به دامان مادران شد و از ان ها التماس دعای خیر داشت؛اما من مادری را سراغ دارمکه یک نیم نگاه او عالمی را کن فیکون میکند.یک لحظه توجه او عالمی را زیرو رو میکند . امشب دست توسلمان را به سمت خانه ی مادر سادات دراز کنیم و از او مدد بجوییم. می پرسی کدام خانه؟

خانه ای که بوی اتش میدهد

داغ مادر را به قلبم مینهد

خانه ای که دست مردی بسته است

خانه ای که پهلویش بشکسته است

خانه ای که دختری افسرده است

  دید مادر را که سیلی خورده است

خانه ای که کعبه ی دلها بود

قتلگاه حضرت زهرا بود 

خانه ای که از درش خون میچکد

خصم مولا را به بیرون میکشد

خانه ای که مادری را میزند 

پیش چشمش دختری را میزند

 اتش بر جان او انداختند

گرگ ها از چه بر او میتاختند؟  

  اه خفاشان به قلب شب زدند 

تازیانه از چه بر زینب زدند؟  

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

ای مردم! امشب، شب جنبیدن و جهش است. می دانید چرا؟ امشب هر پر و بالی دارید بزنید! آماده شوید که فردا شب شب احیا است. فیض بگیرید! این دل اگر کثیف است یک جارو بردارید و کثافتهایش را بیرون بریز! این روح اگر الوده است تمیزش کن! مبادا فردا، شب احیا و شب قدر دست خالی برگردی!

خدایا! این دل هوی و هوسی را از ما بگیر! یک دل خدایی به ما مرحمت کن! آی خدا! این دل بت پرست را از ما بگیر یک دل خدا پرست به ما بده! خدایا! عمرم دارد تمام می شود و هنوز خوب نشدم . ای خدا! پیمانه دارد پر می شود و آن جوری که خواستی از کار در نیامدم.

خدا! می ترسم بمیرم  و از تو جدا بمیرم. خدایا! می ترسم بمیرم و مغضوب تو بمیرم. ای خدا! می ترسم بمیرم و با دست خالی بمیرم. خدا! دل شب ماه رمضان است، ماه توست. آدم اگر یک کسی را در خیابان ببیند و یک کاری با او داشته باشد ممکن است او را ردّ کند. اما اگر برود داخل خانه اش و روی فرشش بنشیند، یک جور دیگر با آدم حرف می زند. می گوید: مهمان من است ، داخل خانه من است، روی فرش من است. حجة بن الحسن! امام زمان! ای کسی که کارهای خدا به دست توست. ای کسی که اگر دل شب این ماه رمضان لب از روی هم برداری، این قدر آبرومندی، این قدر عزیزی، این قدر مورد توجهی که خدا بی جوابت نمی گذارد. تو را به جان مادرت زهرا (ع) از خدا بخواه یک دین و ایمان ثابتی به ما بدهد. خدایا ! اگر بنا بود گناهکارها را قبول نکنی حرفی نداشتم. خدا! اگر بنا بود توبه ام را قبول نکنی پس چرا حرّ را راه دادی؟ خدا! من گناه کردم اما هر چه گناه کرده باشم گناه حرّ را نکردم. برای اینکه هر کاری کرده ام اما دیگر سر راه امام حسین (ع) را نگرفته ام. آی حسین! حسین!...

حرّ مگر چه کردی؟ با هزار سوار آمد سر راه امام حسین(ع) را گرفت. گفت: از این طرف نباید بروید از آن طرف بروید. یک چیز یادتان می دهم که رمز عوض شدن است. وقتی که داری می روی طرف گناه یک راه آشتی برای خودت بگذار. عرق خورهای سابق، لاتهای سابق در نهایت توبه می کردند. می دانی چرا؟ چون اول محرم که می شد شیشه را می بوسید و کنار می گذاشت. شب اول ماه رمضان هم کنار می  گذاشت.این راه آشتی بود، خدا هم خوشش می آمد، می گفت: عاقبتت را ختم به خیر می کنم. توفیق توبه به او می داد. این آدم غیر از آن گناهکاری است که شب وفات علی(ع) عرق می خورد. غیر از آن کسی است که روز عاشورا هم آب جو می خورد. حرّ با هزار سوار آمده جلوی امام حسین (ع) را گرفته است. اما حواسش جمع است. خیلی تند نمی رود، راه آشتی می گذارد. تا امام حسین (ع) فرمود: ظهر است می خواهیم نماز بخوانیم، حرّ گفت: هم با شما نماز می خوانم. فرمود: تو با ما نماز می خوانی؟ گفت: من که می دانم پسر فاطمه (س) هستی. عقیده ام با تو است. پول و حقوق و شکم پروری مرا سر راهت آورده است و الاّ دلم با تو است. نمازشان را خواندند. حرّ باز نگذاشت امام (ع) به راه خودش ادامه دهد. امام حسین (ع) ناراحت شد . فرمود: { ثکلتک اُمُّک؛} مادرت به عزایت بنشیند! یک نگاه به ابی عبدالله کرد و گفت: چه کنم که مادرت فاطمه (س) است. این احترامها عاقبت به خیری دارد. این راه آشتی است. حرّ در لشکر عمرسعد، رئیس قبیله و سردار یک جمعیت است. همین طور که داشت در لشکر عمر سعد قدم می زد یک وقت دید یک صدایی به گوشش رسید: یا حرّ « أبْشِرُ بِالجَنَّةِ؛» ای حرّ بشارتت می دهم به بهشت. به خدا اگر این صدا به گوشش نخورده بود این طرفی نمی شد. آی خدای عوض کن، آی خدای حرّ عوض کن، امشب یک ندای دیگری بده!و این بدها را عوض کن! حرّ تصمیمش را گرفت. گفت: بالاتر از کشته شدن که نیست بهشت می ارزد. به بهانه ای که اسبش را آب بدهد آمد طرف نهر و از طرف نخلستان خود را به لشکر امام حسین (ع) رسانید. برای امام حسین (ع) میهمان آمده است. آی حسین! امشب هم یک عده حرّ داری. حرّ آمد. آقا یک نگاهش کرد دید منقلب است. سرش را پایین انداخته است. امام حسین(ع) آمد نگاهش کرد. هر کس دیگر به جای آقا بود راهش نمیداد، کسی که امام حسین(ع) را به کشتن داد حرّ بود. ولی امام حسین(ع) توبه اش را پذیرفت

 

در آتشم بیفکن و نام از گنه مبر                   که آتش به گرمی عرق انفعال نیست

 

« أالهمَ انَا نسئلک و ندعوک باسم العظیم بحقَ الزَهراء یا الله!»

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

خدا! مگر خودت نگفتی: گداها را نا امید نکنید؟ به من می گویی: به گدا چیزی بده! پس چرا وقتی من می آیم، خودت در را می بندی؟ ای خدا! الان این حدیث امام صادق (ع) را برای این گناهکاران می خوانم، امیدوارشان می کنم. آنقدر ناله کنند تا جوابشان را بدهی. مردم! امام صادق (ع) فرمود: فردای قیامت که می شود جوانی را می آورند. پرونده اش را به دستش می دهند. می گویند: بخوان! جوان وقتی نامه کارهایش را می خواند می بیند همه اش گناه است، سرش را پایین می اندازد. می گویند: جوان! چرا اینقدر گناه کردی؟ چیزی نمی گوید. چرا معصیت کردی ؟ چیزی نمی گوید. یک وقت می گویند: جوان ما چه کنیم ؟ خودت بگو. یک وقت جوان راه جهنم را می گیرد و سوی جهنم می رود. یک چند قدم که می رود چیزی به او نمی گویند یک وقت خطاب می رسد: جوان! کجا می روی؟ می گوید: خدا! بد کردم حق با توست، باید بروم. خطاب می رسد : جوان اگر تو گناه کردی من هم خدای غفّارم. الهی العفو العفو العفو ....

جوان ها! بگویید: خدا! به جان این صاحبخانه، فاطمه(ع) قسم ، به جان بی بی فاطمه معصومه(ع) قسم، خدا اگر امشب جوابم را ندهی دیگر در خانه ات نمی آیم. تو اگر نمی گویی من می گویم. می گویم: خدا اگر جای دیگه بروم می گویی چرا رفتی؟ حالا هم که در خانه ات آمده ام جوابم بده. خدا! شاید واسطه می خواهی حرفی ندارم الان تمام این مردم را بر می دارم، می روم کربلا، حسین (ع) را می آورم. حسین! حسین!حسین!....

مقابله قبله بنشینید همه با توجه باشید، می خواهیم برویم گدایی کنیم. گنهکارها وقت ناله کردن است، حالا ده مرتبه بلند بگویید: الهی بمحمد العفو، العفو ... آدم ابوالبشر را وقتی از بهشت بیرون کردند تا خدا را به این اسما خمسه نداد خدا از او نگذشت. سریّ دارد که من وقت احیا به ال محمد (ص) متوسل می شوم. ده مرتبه بگویید:

الهی بعلی العفو،العفو... الهی! بفاطمه العفو، العفو،... الهی ! بالحسن العفو، العفو...

الان یک عده ای هم در حرم ابی  عبدالله (ع) دور قبر امام حسین (ع) هستند و آقا را واسطه کرده اند. ما هم قاطی آنها شویم. الهی بالحسین العفو العفو ... ده مرتبه بگویید: بالحجة العفو، العفو... { اللهمّ انّا نسئلک و ندعوک باسمک العظیم الا عظم الاعزّ الاجلّ الاکرم بحقّ زهرا و ابیها و بعلها و بنیها سیّما مولانا و سیّدنا حجة بن الحسن العسکری، چهل مرتبه: یا الله!

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

آقایان اهل علم! سربازهای حجة بن الحسن!  رفقای عزیزم! به شما می گویم این ساعتهای آخر شب یادتان نرود. هر جا هستید این ساعتها یادتان نرود. نزدیک سحر بلند شو بگو: یابن العسکری ! کمکم کن! موفقیتم را زیاد کن! یک عمر با برکتی به من بده! پیشرفت امور تحصیلی و دینی و دنیایی نصیبم کن!

در روایت دارد اگر در دل شب جوانی بلند شود و صورتش را در تاریکی روی زمین بگذارد و خدا ، خدا کند خداوند به ملائک اش خطاب می کند: آی ملائکه ! ببینید این جوان چطور می گوید: خدا، من او را بخشیدم.

ای جوان ها! از شما زود می خرد. اگر تا حالا هیچ شب بیدار نبودی، امشب که بیداری. به جان شما توفیقی است. یادمان نمی رود یک شب در حرم سیدالشهدا (ع) دور قبر مطهر ابی عبدالله (ع) داشتم دعای کمیل می خواندم. وسط دعای کمیل حالم منقلب شد، نگاه کردم دیدم عجب مجلسی ! وسط مجلس ما قبر ابی عبدالله (ع) است و دلباخته ها هم دورش نشسته اند و می گویند: خدا. خیلی منقلب شدم یک دفعه گفتم: خدا چرا ما را نمی آمرزی؟ مرحوم آیت الله امینی صاحب الغدیر که گوشه ای نشسته بود، یکدفعه بلند شد و فرمود: آقای کافی! چه می گویی؟ گفتم : دارم می گویم: خدا چرا ما را نمی آمرزی؟ گفت: بی خود می گویی. گفتم: چطور آقا؟ گفت: به خدا قسم اگر خدا می خواست شما نیامرزد شما را به حرم امام حسین (ع) نمی آورد. چه تکه قشنگی! اصلا تو را اینجا  آورده یعنی می خواهد تو  را بیامرزد. می خواهد به تو بدهد. به خدا قسم آی جمعیت اگر می خواست به شما چیزی ندهد توفیق قم آمدن به شما نمی داد. همین که وسیله برایت درست کرده، مریض نشدی ، ناراحتی برایت پیش نیامده، یک گرفتاری برایت درست نشده، خواب را برتو مسلط نکرده، کسلت نکرده، این وقت شب تو را اینجا آورده، این حال را به تو داده، یعنی می خواهد چیزی به تو بدهد. گوش می دهی؟ اینها همه نشانه هایش است. خدا! ممنونتم خدا. میدانم گاهی که دیر جوابم میدهی به خاطر این است که از صدای گنهکار هایت خوشت می اید من هم به این رفقایم می گویم امشب ناله کنند تا این ناله هایشان را بشنوی بی بی جان فاطمه معصومه دختر موسوی بن جعفر(ع)امشب یک عده مهمان داری به خدا اگر امشب چیزی گیرتان نیاید خیلی عقب مانده ایم { لکل ضیف علی المضیف حق؛} عربها می گویند :هر مهمانی به گردن صاحب خانه حق دارد حق پذیرایی

از تو خوراکی نمی خواهم لباس از تو نمی خواهم پول از تو نمی خواهم دختر موسی بن جعفر (ع) امشب یک وساطت می خواهم یک عمر بدی کردم رویم نمی شود بروم آی آبرو دار ! کمکمان کن!

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

گفت: جمعی برای باریدن باران به بیابان رفتند تا دعا کنند و از خدا بخواهند باران رحمتش را نازل کند. پیشانی ها پینه بسته بود. به دیگران هم می بالیدند و می گفتند: اگر کاری دارید بیایید ما برایتان دعا کنیم. آی خوب ها! به خوبی ها یتان ننازید. به جان شما به همان جوان فکلی ریش تراشیده به چشم حقارت نگاه نکن! یک وقت می بینی همین آدم گوشه ای نشسته،وقتی همه می گویند: خدا. این آدم خجالت می کشد بگوید خدا. این همه مردم می گویند: العفو. ولی این جوان رویش نمی شود بگوید: العفو. یک دفعه دیدید خطاب می رسد آی ملائک! زیر بال همین گناهکار را بگیرید. او را بیاورید! به جان شما این خدا خیلی رئوف است. جوانها! نا امید نباشید. آی بد کرده ها! ناراحت نباشید سر و کارمان با آقاست.

رفتند برای دعای باران، هر چه ناله کردند خبری نشد. زهری می گوید: یک وقت دیدم یک غلام سیاه چهره ای امد صورتش را روی خاک گذاشت و گفت : خدا! سفید صورتها، صورتهایشان را برداشتند اما به عزت و جلالت قسم این سیاه چهره صورتش را از روی زمین بر نمی دارد تا باران رحمتت را بفرستی. می گوید: طولی نکشید یک وقت دیدم قطعات ابر در آن هوای داغ آمدند و آسمان را پوشاندند. آنقدر باران بارید،آمدم بالای سر غلام سیاه گفتم: کافی است دیگر بلند شو! الان سیلاب راه می افتد، مردم را آب می برد. غلام صورتش را برداشت و رفت طرف خانه، من هم دنبال سرش رفتم تا ببینم این غلام کدام آقاست؟ این شاگرد کدام مکتب است؟ تربیت شده روی کدام دامن است؟ یک وقت دیدم این غلام آمد و آمد تا به خانه زین العابدین (ع) رسید. شاگرد کلاس اهل بیت (ع) همین است. چند دقیقه ای گذشت در این خانه را زدم. یکی از غلام ها آمد. گفت : کیست؟ گفتم: به آقا بگویید: زهری است می خواهد محضرتان شرفیاب شود غلام رفت و برگشت . گفت: آقای زهری ! آقا می گویند: بفرمایید. رفتم، سلام کردم آقا جواب داد گفتم: آقا جان! می خواهم یکی از غلامهایتان را بخرم. فرمود: بخری؟ من پسر فاطمه ام. بگو به تو ببخشم. مگر من غلام فروشم ؟ فرمود: غلامها بیایند بایستند. همه ایستادند. فرمود: کدام یکی را می خواهی ؟ گفتم: آقا آن که من می خواهم میان این غلام ها نیست. فرمود: کسی هست که نیامده باشد؟ گفتند: فلان غلام است که مریض است. فرمود: به او هم بگویید بیاید. آمد تا نگاهش کردم دیدم محبوب من است. گفتم: آقا جان من همین را می خواهم. یک وقت دیدم این غلام یک نگاه به من کرد و گفت: زهری! چرا تو می خواهی مرا از آقایم جدا کنی؟ گفتم: بخاطر همان عمل که بالای تلّ از تو مشاهده کردم. تا به او این را گفتم یک وقت حالش منقلب شد. گفت: خدا! کسی تا الان نمی دانست من در خانه ات آبرو دارم. حالا که فهمیدند دیگر زندگی دنیا را نمی خواهم. زهری می گوید: آمدم طرف خانه ام. یک چند قدمی بیشتر نمانده بود تا به خانه برسم که دیدم یکی از غلامان آقا آمد و گفت: زهری! اگر می خواهی در تشییع جنازه غلام شرکت کنی بیا. خدایا! وقتی پیشرفت این غلام را می بینم، احساس می کنم که خیلی عقب مانده ام.

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

مناجات : ای خدا! بی پناهم ، بی کسم، بی پشتیبانم. خدایا! هر چه می خواهی به من بگویی جا دارد . اما من با کمال جرات می گویم تو نمی توانی به من بگویی : ای کافی ! تو بنده ام نیستی . ولی بنده بدت هستم . { و با لاسحار هم یستغفرون } بنده های ما آن هایی هستند که نصف شب بلند می شوند و می گویند: خدا . خودمان را قاطی خوبها کنیم . وقتی که یک عده خوبها بلند می شوند و می گویند : خدا. ما هم بلند شویم بگوییم : خدا. چند تا گناهکار آمدیم دور هم بنشینیم، زمزمه کنیم ،شاید خدا از ما بگذرد . فقط این را می گویم : خدایا! نیمه شب است، این مردم خوابشان می آید؟ مگر امشب خبری است؟ جوانها ! در این شب کجا بودید ؟ مگر زمستان است که جایی نمی توانستید بروید و این جا آمده اید؟ خدایا ! همسنها و رفیقهایمان جای دیگر رفته اند، ما هم کنار این دریا آمده ایم. پارسال در عرفات یک تکه ای گفتم ؛ یک وقت دیدم یکی از آقایان اهل علم از علمای تهران که در یکی از خیمه های روبروی ما با کاروانش نشسته بود، حالش منقلب شد و دارد داد می زند. گفتم : ای خدا ! ما در ایران که هستیم مجرمان دو جور هستند. بعضی از مجرمان یک کاربدی که می کنند فرار می کنند. می گردند آنها را پیدا می کنند و دستگیرشان می کنند. اما گاهی یک مجرم هم یک کار بدی می کند و خودش با پای خودش می آید ، می گوید : من فلان کار را کردم . گفتم : خدایا! ما از آن بدهایی هستم که با پای خودمان آمدیم. خودم آمدم می گویم : عوضی رفتم و بد کردم و نفهمیدم. با چه لحنی می گویی ؟ با همان لحنی که علی ( ع ) گفت : و قد اتیتک یا الهی بعد تقصیری ؛ دلم می خواهد یک شب جمعه هم برویم کنار قبر امام حسین (ع) در صحن امام حسین (ع) آن جا احیا بگیرم و بگوییم  : { و قد اتیتک یا الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی معتذراً نادماً منکسراً مستقیلا مستغفراً منیباً مقرّ اً مذعنا معترفاً لا اجد مفرّاً ممّا کان منیّ و لا مفزعاً أ توجّه الیه فی أمری.}   همه جا رفتم همه دری را زدم. حالا فهمیدم که نفهمیدم . حالا در خانه ات آمده ام. خدایا! می دانم دیر آمدم. شما جوان ها! هم دیر آمدید. آدم باید از اول تکلیفش بیاید نه بعد از یک مدتی که گناه کرد. شما هم دیر آمدید. پیرمردها! پیرزنها! شما هم دیرتر آمدید. هر کس یک روز بیشتر عمر کرده دیرتر آمده است. خدایا! ممنونتم که مرا تا شب جمعه زنده نگهداشتی. همین قدر مهلتم دادی تا این ساعت بشود و در چنین جلسه ای با این جمعیت گرد هم بنشینیم . مگر می شود میان این همه جمعیت، یک نفر مشتری نداشته باشی؟ چرا داری. بعضی از کاسبها زرنگند. وقتی مشتری می خواهد از آنها جنس بخرد اگر بخواهد جنس را جدا کند ، می گوید: این جور نمی شود. اگر می خواهی بخری از دم بخر! جدا نکن! آی مردم شما هم بگویید: خدا! اگر بناست ما را بخری همه را بخر! آدم خوب که خوب است، بد را بخر! آدم پاک که پاک است، آلوده را کمک کن! یا الله

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

گنه کردی بیا می بخشمت گفتم که غفارم               تو با خود دشمنی کردی ولی من دوستت دارم

اگر من با تو بد بودم ترا دعوت نمی کردم                     گشودم در که بر گردی ببینی لطف بسیارم

تو مهمان عزیزی بر من و من میزبان تو                                  چگونه میهمان نومید برگردد ز دربارم

زبستر نیمه شب برخیزو اشکی ریز بر دامن                 که با اشک شبت خاموش گردد شعلۀ نارم

تو آن عبدی که در گرداب جرم و معصیت غرقی            من آن ربّم که باشد دمبدم لطف و کرم کارم

بجز نومیدی از عفوم ببخشم هر گناهی را                      امید آور ، امیدآورکه من از یأس بیزارم

عذاب و عفو باشد هر  دو تحت اختیار من                       توان سوزانمت اما ببخشیدن سزاوارم

تو دائم غافل و من آنی از تو نیستم غافل                  تو خواب و من زلطف ومرحمت پیوسته بیدارم

به بازار محبت اشک باشد بهترین کالا                                  که هر یک قطره را با یک نم رحمت خریدارم

خداون به موسی بن عمران علیه السّلام فرمود : یا موسی، در هیچ حالی مرا فراموش مکن و از یاد من غافل مشو.

موسی علیه السّلام عرض کرد: خدایا ، در برخی حالات شرم دارم که متوجه حضور تو باشم . خطاب شد : (اِنَّ ذِکری حَسَنٌ عَلی کُلِ حالٍ[1]1حتی در آن حالات هم یاد من نیکوست .) فرمود :موسی ما طالب دل شکسته ایم ، ظرف هر چه قیمتی باشد وقتی که شکست ، نقصان قیمت پیدا می کند ، غیر از طرف دل ،که هر وقت دل شکست قیمتش بیشتر می گردد .

اما عاشقان اهل بیت من یک دل شکسته سراغ دارم در عالم ، دلها را آتش می زند ، قربان دل شکسته اش بروم ، آن دختر بزرگ علی زینب است، روز عاشورا بی بی از خیمه ها بیرون آمد وقتی حسینش را تنها دید دستها را بالای سر گذاشت صدا می زد : ( اَما فِیکُم مُسلِم ؟ ) آیا یک مسلمان در میان شما نیست ؟

گر بَدَم مولا ، گر بَدَم مولا                            من به درگاهت ، آمدم مولا (2)

یا کریم العفو – یا کریم العفو (2)

ای پناه من ، بی پناهم من                                    غرق عصیان و ،رو سیاهم من (2)

یا کریم العفو – یا کریم العفو (2)

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

الهی گواهی که شرمنده ام                                   به پیش تویا رب سر افکنده ام

ولی هر چه هستم ترا بنده ام                                گدایم ، گدا یم تو بخشنده ای

به حق شهیدان پناهم بده                                  به اشک یتیمان جوابم بده

من از سوز دل شب صدا می کنم                       چو مرغ شباهنگ نوا می کنم

ترا این دل شب صدا می کنم                                  تو خواهی اگر جان فدا می کنم

امشب شب قدر است ، شب نزول قرآن است . شبی است اگر بنده ای بیاید در خانه خدا نا امید نمی شود . بگو خدا بنده فراری تو آمد ، خدا با دست خالی آمدم اما نگذار با دست خالی از درخانه ات بروم . خدایا این بدن ضعیف من طاقت عذابت را ندارد .

وقتی آیات عذاب بر رسول خدا علیه السّلام نازل شد : ( وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوعِدُهُم اَجمعین لَها سَبعَةُ اَبوابٍِِ لِکُلِّ بابٍ مِنهُم جُزءٌ مَقسوم1 [1]) پیغمبر بشدّت گریه کرد یاران پیغمبر گریه کردند . زهرای مرضیه از گریه باباش آگاه شد پرسید : بابا چرا گریه میکنی؟  فرمود : فاطمه جانم آیات عذاب نازل شده ، آیات عذاب را پیغمبر برای حبیبۀ خدا زهرا خواند . دختر رسول خدا از خوف الهی بر زمین افتاد .2[2]

خدایا ترا به حق فاطمه ،ترا به حق اشکهای چشم فاطمه ، آن وقتی که دست عزیزانش را می گرفت می آمد بیت الاحزان ، زیر دزخت نشست برای باباش گریه می کرد ، برا ی مظلومی علی گریه می کرد .

گریه بردرد فراوان نکنم پس چکنم                        ناله از این دل سوزان نکنم پس چکنم

من ز بشکستن پهلو به کسی دم نزدم                    ناله از این دل سوزان نکنم پس چکنم

 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

الهی چه سازم پناهی ندارم                      به جز توبه و گریه راهی ندارم

ز کردار بد، رفته بس آبرویم                     به نزد تو جز رو سیاهی ندارم

زافغان خود آنقدر شرمسارم                       که نزد کس ، عزّو جاهی ندارم

بهر جا کنم رو دری بسته گردد                    به جز درگه تو جایگاهی ندارم

چه عذرم پذیری و یا گر برانی                         به جز درگه تو پناهی ندارم

توئی مالک هستی هر دو عالم                   من بی نوا جز تو شاهی ندارم

شب جمعه است شب رحمت و مغفرت است ،درهای عنایت بروی بندگان باز است ،تا صبح منادی ندا می دهد هَل مِن مستغفر فاغفرله ، هَل مِن تائب فاتوب علیه ،هَل مِن سائل ، فاعطیه سؤله ،آیا گنه کاری هست بیایید در خانه خدا ، آیا پشیمانی هست توبه اش بپذیرم . آیا هست حاجتمندی که مرا بخواند و اجابتش کنم .

خدا امشب عزیز فاطمه را واسطه قرار دادم خوشا بحال آنهایی که الان کنار قبر شش گوشه امام حسین می باشند از همین جا دلت را روانه حرم باصفا کن بگو: السلام علیک یا ابا عبدالله ...

سلام ما به آن بدن پاره پاره ای که میان گودی قتلگاه افتاده بود خواهرش زینب آمده نیزه شکسته ها را کنار زد، شمشیر شکسته ها را کانار زد لبها را به رگهای بریده برادر گذاشت .صدازد آیا تو حسین منی؟

اگر حسین من توئی سرت کو ؟                  به من بگو علی اکبرت کو ؟

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

الهی ای پناه بی پناهان                                طبیب مهربان دردمندان

خطا بخش و کریم و حیّ دانا                       حکیم و قادر و بی مثل و همتا

منم مجرم تو غفارالذنوبی                          منم عاصی تو ستار العیوبی

الهی حرمت پیغمبرانت                              ببخشا جرم یک یک بندگانت

شب جمعه است ، شب زیارتی امام حسین است آخرامشب مادرش فاطمه مهمان حسین است انشاءالله با هم برویم کنار قبرشش گوشه ابی عبدالله (یاد همه شهدا، امام شهدا ، اموات همه فیض ببرند)آی دل های شکسته ،بیاد ابی عبدالله ، معمولاَ بدن شهید را گلباران می کنند .امّا من به قربان آن شهید کربلا  ،عوض اینکه بدنش را گلباران کنند سنگ باران کردند نیزه دارها با نیزه می زدند ،آنهایی که شمشیر داشتند با شمشیر می زدند یک وقت دختر علی دید حسینش تنها میان لشکردشمن است .

بگویم چه کرد این خواهر ، دستهایش را روی سر گذاشت صدای ناله اش بلند شد  وا محمّدا ،وا علیا،وا اُماه ،وا حسینا.

***

شبهای جمعه فاطمه                                با اضطراب و واهمه

آید بدشت کربلا                               گوید حسین من چه شد

نور دو عین من چه شد

گردد دور خیمه گاه                                    آید میان قتلگاه

گوید حسین من چه شد               نور دو عین من چه شد

نور دو عین من چه شد

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

من بنده شرمنده ام                                  محزون و سر افکنده ام

ای خالق بخشنده ام – گفتی بیا من آمده ام

واقف ز اسرارم تویی                                  دانا ز کردارم تویی

ساتر بهر کارم تویی – گفتی بیا من آمدم

ای رازق خلق جهان                                  پروردگار انس وجان

من میهمان تو میزبان – گفتی بیا من آمدم

گرچه بسی نا قابلم                                  مهر ائمه در دلم

سرشته با آب وگلم – گفتی بیا من آمدم

 

آمدم با چشم گریان آمدم               گر گنه کارم پشیمان آمدم

یا کریم و یا رحیم و یا رفیع              چهارده معصوم را آرم شفیع

با چنین راُفت که می خوانی مرا      کی خداوندا بسوزانی مرا

جوانی در حال احتضار بود .گفت مادر گنه کارم،وقتی مردم یک طنابی به پایم ببند توصحن خانه من بگردان . بگو بار خدابنده ی فراریت امده.جوان از دنیا رفت . حالا مادر می خواهد این کار را انجام بدهد دلش نمی آید

طناب را آورد می خواست وصیت فرزندش انجام بدهد همینکه خواست طناب به پای جوانش ببندد صدائی شنید مادر این کار را نکن.روزی که بنده ما  فراری بود راضی نشدیم اواذیت شود حالا که راه فراری ندارد . خدایا ترا به  فاطمه ،آن شبی که علی غریبانه بدن او را غسل می داد . جای تازیانه را دید صورت به دیوار گذاشت برای مظلومی فاطمه گریه کرد

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

آمدم آمدم ای بنده نواز                        با تو امشب کنم راز و نیاز

هر کجا خواست مرا نفس کشید         عاقبت موی سرم گشت سپید

عمر من طیشد و بیچاره شدم                    رانده از هر در و خانه شدم

بار الها مپسند خواری من                    زده شد بانگ خطا کاری من

رسول خدا (ص) از کوچه ای  عبور می کرد ،جوانی از سوی دیگر در حالی که ظرف شراب بر دست داشت می آمد ، تا چشمش افتاد به خاتم الاانبیا (دست و پایش را گم کرد) خواست فرار کند .امّا راهی پیدا نکرد.

گفت: خدایا چکنم؟ اگر پیغمبرت متوجه شود آبرویم خواهد ریخت همانجا ارتباط با خدا برقرار کرد ،خدایا اگر آبرویم را نزد پیغمبر ت حفظ  کنی قول می دهم برا ی همیشه این گناه را کنار بگذارم . تا به حضرت رسید سلام کرد .

پیغمبرپس از جواب سلام فرمود : جوان د راین ظرف چیه ؟بی اختیار گفت : سرکه است یا رسول الله .

فرمود : جوان بگذارتا ببینم ظرف شراب را روی زمین گذاشت ، حضرت نگاهی کرد ، مقداری از آن را در کف دست مبارک ریخت دید سرکه ای صاف و پاکیزه است .

آنان که خاک را به نظرکیمیا کنند       بودآیا گوشه ی چشمی به ما کنند

یک مرتبه دید ند از گوشه ی چشم این جوان اشک جاری است ، فرمود:چرا منقلبی ؟ گفت یا رسول الله سوگند به آن خدایی که تو را به حق فرستاده است در این ظرف شراب ریخته بودم تا چشمم به شماافتاد توبه کردم گفتم خدایا اگر مرا رسوا نکنی این گناه را کنار می گذ ارم. 1[3]

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

بدرگاهت گدائی آمده در می زند امشب        در این بیت رحمت را مکّرر می زند امشب

فقیری در کنار خانه ات افتاده با حسرت           بجای حلقه بر درگاه تو سر می زند امشب

خلاف سایراوقات این قلب پر آشوبم               نمی دانم چرا آهنگ دیگر می زند امشب

تو ازمن خوب تر دانی ک در این سینه تنگم     چرا مرغ دلم اینگونه پرپر می زند امشب

زمان حضرت موسی علیه السّلام مدّتی بود باران نباریده بود خشکسالی بنی اسرائیل را فرا گرفته بود ،مردم آمدند پیش حضرت موسی ،موسی از خدا بخواه بان نازل کند ،امّا هر چه موسی و مردم دعا کردند اثری نبخشید وبارن نیامد ،از جانب خدا به موسی علیه السّلام وحی شد :

در میان شما یک نفر گنهکار نشسته ، تا آن در میان شماست دعای شمارا  مستجاب  نمی کنم . حضرت موسی از خدا خواست که او را معرفی کند تا از میان جمعیت بیرون  کند .حضرت موسی پیام وحی را برای قومش در میان گذاشت آی مردم یک فرد گنهکار باید بیرون برود تا دعا مستجاب شود ، فردگنهکار سرش را گذاشت روی خاکها ، گریه کرد ، توبه کرد . طولی نکشید خداوند بارن را نازل کرد 1.[4]موسی عرض کرد خدایا کسی که از میان جمعیت بیرون نرفت خطاب شد ای پیغمبر ما، بنده ی گنهکارم با من آشتی کرد او را بخشیدم.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

تو خدایی و بتو بنده منم                ای خدا بنده شرمنده منم

من ز فعل بد خود دلگیرم                 بار عصیان بنموده پیرم

گر نباشم بدرت روی سفید             من غلامم به حسین شاه شهید

جان آقای من آن تشنه جگر                        از گناه من عاصی بگذر

خدایا به آن ساعتی که حسین آمد جلوی خیمه ، همه را آرام کرد چند قدم دور شد یک وقت نگاه کرد دید یک خانمی هی روی زمین می نشیند هی بلند می شود به سر وسینه می زند مهلاً مهلا ، یا بن الزهرا. برگشت دید زینب دارد می آید ایستاد و فرمود خواهر مگر نگفتم از خیمه بیرون نیا . صدا زد حسینم یاد وصّیت مادرم فاطم افتادم ، زینبم من کربلا نیستم بجای من زیر گلوی حسینم ببوس ، زیر گلوی حسینش بوسید .

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

ای دوست که از سوز دل عطا یم کردی                     با خلوت خود آشنایم کردی

هر گاه که از یاد تو غافل گشتم                               از لطف و کرم باز صدایم کردی

یا رب مگذار از درت دورشویم                                  دور از ره عشق و وادی نور شویم

یا رب مددی کن که فردای جزا                                 با مهر علی و آل محشور شویم

زمان پیغمبر اسلام علیه السّلام بود .مردی گناهی مرتکب شده بود از شدت شرمندگی خودش را پنهان کرده بود به محضرپیغمبر نمی آمد ، خیلی ناراحت بود با خودش می گفت خدا کجا برم ، به کی پناه ببرم ، چه واسطه ای بیارم که پیغمبر مرا ببخشد تو مرا ببخشی ، دنبال بهانه می گشت ،یک مرتبه امام حسن و امام حسین را میان کوچه دید،دوید هر دو را بغل کرد . روی شانه هایش سوار کرد با همان حال آمد محضر رسول الله، عرض کرد ،یا رسول الله ، حسن و حسین را واسطه آورده ام . پیغمبر تا این منظره را دید تبسّم کرد و از او راضی شد. 1

ما هم بگوییم خدایا اگر چه آلوده ایم امّا کسی را در خانه ات واسطه قرار دادیم که او در خانه ات آبرو مند است .

همان آقایی که میان گودی قتلگاه افتاده بود ، فریاد العطش بچه هایش می شنید امّا صورت روی خاکح کربلا گذاشته بو د ، با تو راز و نیاز می کرد هی می گفت : الهی رضاً بقضائک .

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

بی ارزش و بی قیمت و خوارم نکنی

دل خسته و آشفته و زارم نکنی

صد شکر که محتاج تو و لطف توام

هرگز تو به خلق واگذارم نکنی

×××

برادران یوسـف وقتـی می‌خواسـتند یوسف را به چـاه بیفکنند، یوسف لبـخندی زد.

یهودا (یکی از برادران) پرسید: چـرا خندیدی؟ این جا که جای خـنده نیـست! یوسـف

گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسـی می‌تواند به من اظهار دشـمنی کند با این که

برادران نیرومندی دارم! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که

نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

این عبد پر از جرم و خطا را دریاب

این رویْ سیاه بی حیا را ‌دریاب

چندیست ‌گناه سخت لالم کرده

این بندهٔ‌ تحبس الدّعا را دریاب

***

امام صادق علیه السلام فرمود: مردى از بنى اسرائیل براى این که خدا به او پسرى دهد سه سال دعا مى کرد وقتى دید خداى تعالى او را اجابت نمى‌کند، عرضه داشت: خدایا آیا من از تو دورم که سخن مرا نمى شنوى یا این که مى شنوى ولى اجابت نمى کنى؟ کسى در خوابش آمد و به او گفت: تو از سه سال تا کنون خدا را با زبانى فحاش و دلى گناهکار و قلبى سرکش و نیتى آلوده مى خوانى! از فحشت دست بردار و دل خویش را پاک نما و نیت خویش را درست کن، آنگاه دعا کن. مرد یکسال چنان کرد خداى تعالى حاجتش را برآورده کرد.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

این بندهٔ‌ رو سیاه بر می گردد

از جادهٔ‌ اشتباه بر می گردد

افتاده ز پا اگر چه در بیراهه

یک روز ولی به راه بر می گردد

×××

شبى روح الامین شنید از جانب خداوند نداى لبیک مى ‏آید، ولى ندانست این لبیک در جواب کیست. خواست شایسته شنیدن لبیک را بشناسد. از حق تعالی استعانت نمود و دید بت پرستى در بتخانه روم در حالى که چون ابر بهار مى ‏گرید بتش را صدا مى ‏زند. از مشاهده این واقعه در جوش و خروش آمد و عرضه داشت: یارب چگونه است که بت پرستى بت خود را ستایش مى‏ کند و او را به زارى مى‏ خواند و تو از روى لطف و رحمت جوابش را مى‏گویى! خطاب رسید: بنده‏ام دلش سیاه شده به این خاطر راه را گم کرده، ولى چون کیفیت راز و نیازش را پسندیدم، لبیکش می گویم تا به این وسیله راه را پیدا کند. در آن هنگام زبان بت پرست به خواندن خداى یکتا گشوده شد!

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

شوری به دل پر تب و تابم دادی

همواره تو رزق بی حسابم دادی

هر ‌چند اجابتت نکردم هرگز

هر بار که خواندمت جوابم دادی

***

در بعضى از احادیث قدسیه آمده که خداى متعال خطاب به بندگانش مى ‏فرماید:

نَادَیتُـمونِى فَلَـبَّیتکُم، سَـأَلتُمُونِـى فَاعطَیتُکُم، بَارَزتُـمونى فَـأمهَلتُـکُم، تَرَکتُـمونِى فَرَعیتُکُم عَصَیتُمُونِى فَستَرتُکُم، فَإن رَجعْتُم إلى قِبلْتُکُم وَ إن أدبرتُم عَنّى انتَظرتُکُم

مرا خواندید شما را اجابت کردم، از من خواستید به شما عطا نمودم، با من به جنگ و مخالفت

برخاستید شما را مهلت دادم، مرا واگذاشتید شما را رعایت کردم، مرا معصیت

کردید بر شما پوشاندم، اگر به من باز گردید شما را مى ‏پذیرم و اگر

از من روى بگردانید به انتظار شما خواهم بود.

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، بر کفن سلمان فارسی، چنین نوشت:

وفـدت‏ على‏ الکـریم‏ بغـیر زاد             من الحسنات و القلب السلیم‏

فحمل الـزّاد أقبـح کلّ شی‏ء              إذا کـان الـوفـود علـى الکـریـم‏

وارد شدم بر بزرگترین کریم عالم، در حالی که زاد و توشه ای از حسنات به همراه ندارم، قلبم را که تسلیم محض است، هدیهٔ‌ معشوق می کنم. آنگاه که کسی بر کریمی وارد می‌شود، آیا زشت و قبیح نیست که با خود زاد و توشه ای حمل کند!

منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة (خوئى) ج‏6، ص63

***

آن قدر رئوف و مهربانی یا رب!

که آمده عبد نیمه جانی یا رب!

هرگز نشنیده ام گنه کاران را

از خانهٔ‌ رحمتت برانی یارب!

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@





عاشق جوادالائمه عاشق ولایت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.